تبليغاتX







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب: saninaz16



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





     

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس

اشکهايم را نميبيند

 

اما از روزي که صدای تو را شنیدم:

 ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم  است...........

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گرفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد......

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن

اشكهايم كم مي آورم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......

ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد......

ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم.....

ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند.....

ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال

حضورت را در قلبم حس کردم.....

پس بگذار با تو باشم......

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

تا هميشه ماندگار باشم...............

                                 

                                           تنهام نذار....

 

[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      15:57     |    |       







     

زندگی روال عادیش رو طی میکنه... نوشتن پس از مدتها خیلی سخته.. تمام نمره هام و پاس کردم ولی

 فشار امتحانات خیلی خستم کرد بخاطر همین ترم تابستونی بر نداشتم بعد از امتحان تا امروز حدود ۷تا

 رمان خوندم کاراته رو بعد از ۲سال شروع کردم خیلی دلم سوخت چون اگه ادامه می دادم الان  حداقل

دان۲ داشتم خیلی دوست دارم کلاس رنگ روغن به صورت حرفه ای برم ولی استاد مورد نظرمو پیدا

نمیکنم وموسیقی که هنوز انگیزش و ندارم مهرنازصمیمی ترین دوستم  ۲ماه دیگه عروسیش و سرش

 خیلی شلوغه ..

 

مدیر گروه مون آزمون دکترا قبول شده دعا میکنم این ترم عوض شه دیگه غیر قابل تحمل شده  دل برای

دانشگاه تنگ شده موقع امتحان قسم خوردم که هیچ وقت چنین ارزوی نکنم ولی الان بد جوری

دلم هواش و کرده هوای با هم بودنش با هم غذا خوردنش از کلاس فرار کردنش پر می کشه خل  شدم

دست خودم نیست

  عشق من میخوام بهت بگم خیلی دوستت دارم ازت ممنونم که در تمام لحظه های زندگی کنارمی بعد

 از خدا می پرستمت

 

اگر من شاعرم شعرم تو هستی



اگر من عاشقم ، عشقم تو هستی



اگر من یک کتاب کهنه هستم



بدان زیبا ترین برگش تو هستی


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      12:32     |    |       







من این روزا     

این روزا سرم خیلی شلوغه حتی فرصت نکردم به بعضی دوستام زنگ بزنم سه روز

هفته به طور فشرده کلاس دارم هر هفته بدون استثنا زبان تخصصی امتحان داریم

تازه بماندکه وقتی استاد برگه ها رو صحییح مکنه می گه شما سه تا تو جمله هاتون

فعل نداره سه تا خنگول به هم افتادیم نمره ها مثل هم ای خدا همیشه از زبان بدم

میومد ولی میگن استاد خوبی ...هر چند مشق شبشم زیاده هر هفته 3تا درس باید

معنی کنیم

درس نقد ادبی با استاد مزخرف که تنها چیزی که تو کلاس نمی گه درمورد درسش

همش سیاست وفیلم و...

استاد .خانم.. ..بیا داستان نقد کن

ساناز دستشو می بره جلو تا نقدشو از استاد بگیره و بخونه


استاد دست درازی نکن از حفظ.


ساناز

استاد یه صندلی بیار رو به کلاس بشین

 
ساناز تو دلش درس خون تر از من تو کلاس پیدا نکردی

بعد از نقد خوبه فقط شکسته ننویسین

ساناز یه نفس عمیق

 سه روز بیکاری به جای استراحت دنبال تحقیق و نقد .این ترم درسام

واقعا خیلی سنگینه اون وقت می گن چرالاغر شدی یا خودم می بینم لباسم واسم

 گشاده وقتی از دانشگاه میام مستقم لالا مامانم واسم میوه میاره غذای مورد علاقم

 درست میکنه اما مرغ من یه پا داره فقط لا لا

***********************************
این روزا همه چی به من فشار میاره روزگار با من ناسازگاره گاهی وقتا حس

میکنم  دارم سکته میکنم آدما گا هی وقتا نمی تونن حرف دلشون و به کسی بزنن با

کسی درد دل کنن یا او ن طوری که می خوان راحت باشن خدایا تا دیونه نشدم کمکم

 کن


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      12:23     |    |       







     

     

شکرمي کنم به خاطر بودنت  به خاطر شنيدنت به خاطربوي بهار و رسيدن ماه تولدت
به خاطر تو که هيج وقت تنهام نذاشتي به خاطر تو که هيچ وقت پشتم و خالي نکردي
و به خاطربهاری ديگر که بزرک شدم
و باز هم تو را مغرورانه در کنارم دارم _ دستانت را حس ميکنم و دست مهرباني که وقتي دلتنگ اين روزگارم به سرم ميکشي و تحملي که بعد از اين همه محبتي که در حقم کردي با  لبي بر از شکايت از من »باز هم  ....
 
دوستت دارم

تولدت مبارک


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      10:9     |    |       







     

امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام که از  چه بنویسم .

   از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای  مرا می خوانی؟

   از چه بنویسم؟

 از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟

 از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران

 خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟


از چه بنویسم؟ از نامه هایی که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که

 هرگز برایت نخواندم؟

 از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم .

 من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد اسممان را روی آن حک کنیم .

 من منتظر پنجره ای هستم عطر تو را دوباره به من نشان بدهد .

 من دیوانه ساقه های یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید.

 
ای عشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی .

  نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند .

من بی قرار حرفهای ناب توام حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد ازظهر آفتابی با من

  خواهی گفت .

 من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام . کی مرا می بینی؟

 

 


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      10:44     |    |       







     

نوزدهمین سال زندگي ام را زير نور مهتاب و عطر شب بوها جشن مي گرفتم و خوشحال و سرخوش از جواني و آزاد دلي ام در کوچه های خیالم می دویدم و شیطنت بار آواز را از خاطره سبز چلچله ها می ربودم. و بر دیوارهای کاهگلی خاطره ها، حرفهای بی دغدغه ام را حک می کردم و دلخوش از رهایی از بند دلواپسی و تشویش های تکراری به هرسرای ناشناخته گذر و گاه خنده ها و آوازهایم را یادگار می کردم.

دل به تاریکی نداده، سیاهی را معنا می کردم و نور را جز در خورشید و آوازهای قدیمی نمی دیدم. و سر انجام ندانسته در حوالی ظهر شرقی پرالتهاب نوبهار جوانی، دلباخته سکوتی غریبانه وگرفتار نگاهی شدم که روزهای مرا شبی مهتابی کرد.وبا سرانگشتان ظریفش، احساس آزاد قلب مرا لمس کرد و مرا مالامال از حسی نجیب کرد.

وقتی در آن بعدازظهر بهاری، میان عطر گلهای اقاقیا از کوچه های خاطرات کودکی ام عبور می کردم.و در اندیشه آینده ام غوطه می خوردم، با لبخندی صمیمی مرا به بلوغ رساند و من سرشار از عاطفه ای گرم شدم که دستان مهربان او را می طلبید. پاهایم نمی دانم چطور آن لحظه، بدون لحظه ای هراس، به سوی ناشناخته ها شتافت و همراه شد با قدمهایی که مقصدش را نمی دانست. و نگاهم چرا با نگاهی هم سرا شد که حتی نمی توانست وجودش را با او گره بزند! و چطور قلب شیشه ای من، به ترنم نشکست و از گذر من از آن نم نم نگاه ، شکست ؟ چطور دستان من، تنهایی دستانی را طلبید که لمسش مرا تا عمق شرم واژه ها فرو برد؟

و ندانستم عاشق شدم و مجنون !

وقتی در آن قاب شیشه ای، پریزاده ای گیسوانش را به نسیم می سپرد و نگاه آ سمانی اش را به پیچک کنار پنجره می بخشید وَ نجابت انگشتانش گونه شمعدانی ها را لمس می کرد، من دلداده و دلباخته به حضور نازنینش خیره ماندم.

نسیم می وزید و انگار عطر وجود او را به مشامم رساند که مدهوش و مستانه، ناخواسته به نگاهش لبخندی زدم و او با شرم نگاهش را به نگاهم سپرد و گیسویش را از نسیم ستاند و از آسمان روی گرفت. بی توجه به اطرافم، گل ارغوانی رنگی از دیوار خانه اش به یادگار بردم و سرخوش و هیجان زده از دیدار، به سوی خانه ام شتافتم. بی خبر از دردی که عاقبت قلبم را می رنجانَد، تصویر آن حوری نازنین را در ذهن خود قاب کردم و شاعرانه ترین احساسم را به سر انگشتانم بخشیدم و عاشقانه ترین ملودی قلبم را برای نگاهش ساختم.

آن بعد از ظهر بی دغدغه، همچون پروانه ای سبکبال، مست از چشیدن شهدی شیرین، هوای مهتابی ذهنم را عاشقانه ترین لحظه دیدم و دلخوش به آن دیدار، دست به ساز بردم و عاشقانه برایش نواختم و من بی آنکه بدانم، خود را به دستان ظریفش سپردم تا مرا، پرنده ای شکسته بال را، از هر پنجره ای ، در هرآسمانی که خواست ، رهایش کند؛ و ندانستم که او، مرا در قلب آسمانی اش رها خواهد کرد.

و من ساعتها به یاد نازنینم ، نواختم و زمزمه کردم. و احساسم آنقدر اوج گرفت که ابرها را بارانی کرد و آن شب نرم نرمک باران بر لبانم بارید تا لبانم را جانی دهد برای گفتن از آن حوری زمینی که دلم در نگاهش جا ماند. و من آن شب تا سحررا با خیال و رویای نازنین دختری سپری کردم که یادش برای لحظه ای رهایم نمی کرد. بسان پری در رویاهایم پرواز می کرد و اوج می گرفت. نرم و بی صدا خاطراتم را باطل می کرد و در هر کنج ذهنم، نام نیکوی خودش را می نگاشت و خاطره آن بعد از ظهر را در قلبم ماندگار کرد.

و من دلباخته و دلداده، سرسرای تاریکم را با نگاه او، روشن و قلب ملتهبم را با یاد لبخند دلربایش آرام می کردم. تداعی موج گیسویش مرا بسان قایقی شکسته در امواج خاطراتش رها می کرد.

دقایقم می تپید و صدای نفسهای ثانیه های عبور از دوران گذشته عرصه تازه زندگانی ام فضای بی صدای لحظه هایم را در هم می شکست و من بی تاب و آرام از این حادثه که عشق می خوانندش، پی لحظه ای برای دوباره برای دیدن پری رویاهایم بودم.

برای بار دیگر لمس کردن نگاه مهربانش، برای بار دیگر ملموس شدن با دستان نجیبش و برای لحظه ای دلدادگی اش بی قراری می کردم.

فردای آن بعد ازظهر من بودم و خاطره ای نازنین که شوری تازه در انگشتانم جاری کرده بود برای نواختن و دل سپردن.

و دلدادگی ام تا آنجا اوج گرفت که صبح خاطره من با صدای نگارین پیانو جان و من شادمان از دیدار به سوی آسمان پرواز کردم و ندانستم عشق اسارت است در آزادی و بندگی است در رهایی.

 

 

                       


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      7:35     |    |       







     

به پاس همه لحظه هایمان

             پاییز برای من و تو بهار است. تو می دانی زیبا.....

                                                                           تو می دانی .....

 

شبي در زير موج نور مهتاب

كنار لحظه هاي رقص شبتاب

ميان نم نمك بازي قطره و ياس

تو گفتي آرزوهامون يه روياس

يه روياي بلورين و طلايي

كه ميشكنه يه روزي با جدايي

دلم لرزيد اما با تو گفتم

منم آن گل كه در پاييز شكفتم

بدان گرچه پاييز است  غمگين

ولي گويد هزاران شعر رنگين

هزاران حرف ناب همصدايي

هزاران حرف از رسيدن ، از رهايي

كه پاييز است فصل آشنايي

همان فصل عروج و همصدايي

 


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      20:6     |    |       







     

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر كه هنوز٬

بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

غم و اندوه ٬ اگر هم روزی ٬ مثل باران بارید

با دل شیشه ای ات ٬ از لب پنجره عشق زمین خورد و شكست

با نگاهت به خدا

چشم شادی وا كن و بگو با دل خود

كه خدا هست هنوز


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      10:32     |    |       







     

اعتراف می کنم!
همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام
از اتفاق رنجیدنت
از دوباره خواب ندیدنت
از تنهایی سیاه ترانه هایم
از سکوت ممتد نفسهایم
از خودم !
از تو !
آنقدر بچگی کردم
تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم
باورت نشد
خندیدی و گفتی :
خانمی شدی برای خودت
خندیدم : برای خودم ؟
خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !!
اعتراف می کنم !
گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام
از تامل و فکری که می کنی
از نگاههای کش دارت
از بزرگیت ، صبوریت
از تحمل دستهای سخاوتمندت
از خودت !
از من !
اعتراف می کنم !
من ، ساده به دنیا آمده ام
و این بی انصافی است .

اشکهایم

نگاه هایم

حرفهایم

و سکوتم

نه

هیچ یک اثری نداشت

همه بی اثر بود

می رود

بدون نگاهی

و من فکر می کنم

و به یاد می آورم

روزی را که گفت " من هستم،تو هم باش "

نگاهی می کنم

من هستم

اما او........

می نشینم

در کورسوی کوچه ی تنهایی

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون می گذرد غمی نیست

گذشت

اما با غم

گفتند این نیز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه کنم

به چه شوقی

به چه امیدی

گذرعمر را تماشا کنم

در انتهای کوچه ی تنهایی

 

من دراین خلوت دلگیر
جان می سپارم امشب
تقسیم می کنم سکوت را
با سکوت...
وتو درآنسوی این شب
با غم ها بیگانه
می گریزی از یاد من
شاید اما در خیالت
یاد من می شکفد
من ولی در این خیالم
که در چشمهای خسته ات
امروز شادی کجا بود...؟

 

سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه‌‌ی تنها ! دل تنگ !
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه‌ی جان را  مدران !
مکن ای خسته ، درين بغض درنگ
دل ديوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

پيش اين سنگدلان ، قدر دل و سنگ يکی‌ست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکی‌ست
ديدی ، آن را که تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش ، سرشارترين
آن که می‌گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد ! چه دلازارترين ؟

نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ !
دل ديوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيسته‌ای ، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ
دل ديوانه تنها ، دل تنگ !

چه غم انگیز

چه غم انگیز است پرستو به امید بهار كوچ می كند

چه غم انگیز است پرستو در قفس است

این پرستو شاید تو هستی كه تمام زندگیمی

این غم شاید عشق تو باشد

چرا غم تا وقتی شادی هست

ولی تو به من می گویی برو دیوانه

این ماجرای عشق هر روز من است

ای وای بر من


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      10:19     |    |       







دل من     

  

 

دل من حالش خوشه اصلاً بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره

اما بازم بخودش می یاد و سو سو می زنه

باز حیات خلوت سینه ام و جارو می زنه

می گمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمی یاره می پرسه با منی؟

با کی ام با تو عاشق بیشه سر به هوا

با تو یه دیوونه ی در به در بی سر و پا

با تو که هر چی دارم می کشم از دست توِ

با تو که هر جا می رم مسیر در بست توِ

کی می خوای دست از سر آبروی من برداری

کی می خوای عقلی که دزدیدی سرجاش بذاری

کی می خوای بزرگ بشی، سنگین بشینی سرجا

سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پا

                             


[+]         نوشته شده توسط           ساناز در      10:35     |    |